دوشنبه ۶ فوریهٔ ۲۰۱۲

در ستایش گرگ و در پاسخ به شعر مشیری



آنکه بر این سان شود انسان پاک
افکند صدها هزاران را به خاک

نیست تاریخ بشر جز خون و جنگ
گرگ باید شوید از خود نام ننگ

گرگ حیوانست اما هوشیار
تیز بین و زیرک و شب زنده دار

گرگ روح مردمان ساده است
سخت می جنگد ولی آزاده است

برتری جویی نشان آدمیست
بخشی از روح و روان آدمیست

ژرف بنگر در درون ذات خویش
تا بیابی گوهر اثبات خویش

بعد از آن با خود مدارا بایدت
صلح با پنهان و پیدا بایدت

یکشنبه ۲۵ سپتامبر ۲۰۱۱

غزل

در دام تو هرکه زار افتاد
چون من به غم هزار افتاد

هرکس به هوای صیدت آمد
خود در قفس شکار افتاد

در موی تو هر سری بپیچید
آخر ز طناب دار افتاد

در راه تو هرکه بال بگشود
سرگشته و بی قرار افتاد

چون ماهی تشنه سوی دریا
می رفت و به شوره زار افتاد

در کار جهان خلاف آمد
آن لحظه که با تو کار افتاد

در طالع ما ز دور گردون
این اختر کج مدار افتاد


پنجشنبه ۲۲ سپتامبر ۲۰۱۱

مثلثات

امروز ز فردا خبری نیست
وز رفته ی دیشب اثری نیست

ادراک جهان ابدیت 
درحد توان بشری نیست

خوش باش همین دم که توانی
چون فرصت کار دگری نیست

دوشنبه ۱ اوت ۲۰۱۱

گر بشود



قصدم این بود که یادت نکنم، گر بشود
یاد آن چشم سیاهت نکنم، گر بشود

هرچه من میکشم از دست همین چشمان است
خواهم این بار نگاهت نکنم، گربشود

با خودم عهد نمودم که دگر خر نشوم
دگر این بار بلاهت نکنم، گربشود

باز آشفته و رنجور نگردم زغمت
خاطر خویش ملامت نکنم، گربشود

کاش یادم برود فرصت آن بوسه که رفت
باز احساس ندامت نکنم، گربشود

گر از آن کوچه ی ما باز گذارت افتاد
شاید اینبار سلامت نکنم، گر بشود

نقایض و استقبالات

دوستی سروده بود:
ما مدعیان دلی خزانی داریم
با حضرت دجال تبانی داریم
ما لاف زن دنبه و اشک و آهیم
این هفته نیا جام جهانی داریم
ما سرودیم:
این هفته بیا که میهمانی داریم
یک بزن و بکوب آنچنانی داریم
یک بطر عرق نذر ظهورت کردم
دیر کردی ولی ته استکانی داریم

دوست دیگری به مناسبت حلول رمضان سروده بود:
یا رب مه روزه را به ما آسان کن
یکسال گناه را شبی جبران کن
مهمانی تو خوشست و طولانی لیک
از جیب و به خانه ی خودت مهمان کن
ما سرودیم:
دانی مه روزه بر چه کس آسان است؟
بگشوده به روی او در رضوان است؟
آنکس که میان می گساران همه شب
در حال عبادت پری رویان است

چهارشنبه ۲۵ مهٔ ۲۰۱۱

کمی نو تر


1.
 شنیده ای عابدی از حصار معبدش شکوه کند؟
یا عقابی از بلندی قله ها بنالد؟
آیا دیده ای نهنگی از گودی اقیانوس بترسد؟
پس چرا من از چشمان تو میترسم؟
2.
سایه ها صاحبشان را می جویند
چرخ ها محورشان را
رود ها بسترشان را
دود ها شعله شان را
و من تو را
3.
فانوسی به ستاره ها سوگند خورد که زنده می ماند
صبح معلوم شد...
4.
نمی دانم ما دو رودیم
که به ساحل هم رسیدیم
یا یک رود با دو ساحل
یا یک ساحل
5.
درخت پیری به باد گفت
این برگ ها  تنها تو را آواره تر میکنند
میوه ای بچین، یا دانه ای بکار
6.
ماهی در تنگ می رقصد
قلب در قفس می تپد
گل سرخ بر لبهای تو میشکفد
وقتی میخندی
7.
کلیدی که فکر کند همه ی قفل ها را برای او ساخته اند
هیچ وقت قفلی را باز نخواهد کرد
اما کلیدی که فکر کند او را برای همه قفل ها ساخته اند
بالاخره قفلش را باز خواهد کرد
8.
با چشمان بسته می شود نفس کشید
ولی با دهان باز نمی شود خواب دید
9.
با کوه ها کشتی میگیرد
از سخره ها  می پرد
از آبشار ها می گذرد
تا کمی ابر برای تو بسازد
هوا

10.
اولین خانه ای که در داشت را
اولین انسانی ساخت که از غار بیرونش کرده بودند

پنجشنبه ۵ مهٔ ۲۰۱۱

کرم شبتاب

ای مردم شهر خوابتان پرمهتاب
سیراب شوید در سراپرده خواب

هر جرعه آن به کامتان شیرین تر
هر پرده ی آن تنیده در رنگ و لعاب

من چون همه شب چراغ در دستم و دل
در آتش انتظار سوزد بیتاب

بر بال خیال چون گذشتید از شب
یادی بکنید از من، کرم شبتاب